![]() |
![]() |
|
| کنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها،نشسته ام. |
|
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم جای تعجب نیست
یک دیوانه داره با تو حرف می زنه خودت قضاوت کن اول دیوانه نبود ولی حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی. دیروز باران باریدو من به یاد تو و درس لطیف عصر چندسالگی پشت پنجره ماندم تا او بیاید . آن وقت می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم . بی آنکه بدانم گمشده ام کیست . دیروز هرچه نگاه پای پنجره ریختم او نیامد . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود نه فکر کنی خورشیدی نه عزیزم خورشید شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان می گذارد . اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بری در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که بخوای بیای تو در قلب منی تا همیشه. Procedure by : reza hatami |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:11 توسط رضا حاتمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من رضا حاتمي هستم که تک تک این جملات که میخوانید همه ش تعبیر زندگانی منه تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند. خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ... اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت. پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم. اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند. تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته. اعتراف ميکنم ... با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند. باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم. براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي. به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم. خدانگهدار دوران خوش زندگي ! (رضا حاتمی) در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن، قدرت و ايماني خللناپذير و مافوق بشري ميخواهد. هیچکس تنهایی ام را حس نکرد... لحظه ویرانیم را حس نکرد.. در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد ... آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد |
| شعرها و نوشته های خودم |
|
شعرهای خودم نوشته ها |
|
RSS
|