تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم - دیگه همه چی تمام شد
کنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها،نشسته ام.

 

دیگر هراسی از تنهایی ندارم شاید پایان راه باشد!!


همه آرام و بی صدا تنهایم گذاشتند.

 
همه رفتند حتی تو...چرا؟؟؟؟


آخر انصاف را چگونه معنی می كنی؟


به چه جرمی؟؟؟؟


به جرم اینكه دوستت داشتم؟؟؟


من كه از تو هیچ نخواستم.

 
میخواستم باشی من تو را دوست داشته باشم ...


همین.!!!


لحظه های بی تو بودن اگر چه سخت میگذرد


ولی میگذرد!!!

 
                     میگذرد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 7:28  توسط رضا حاتمی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من رضا حاتمي هستم که تک تک این جملات که میخوانید همه ش تعبیر زندگانی منه تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
اعتراف ميکنم ...
با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند.
باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم.
براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي.
به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم. خدانگهدار دوران خوش زندگي !
(رضا حاتمی)




در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن،‌ قدرت و ايماني خلل‌ناپذير و مافوق بشري مي‌خواهد.



هیچکس تنهایی ام را حس نکرد...

لحظه ویرانیم را حس نکرد..

در تمام لحظه هایم هیچکس

وسعت حیرانیم را حس نکرد ...

آن که سامان غزلهایم از اوست

بی سروسامانیم را حس نکرد

نوشته های من
به روایتی دیگر نوشته رضا حاتمی(درج در هفته نامه نوای وقت)
به روایتی دیگر نوشته رضا حاتمی(درج در کرمانشاه بلاگ)
به روایتی دیگر نوشته رضا حاتمی(درج در نشریه الکترونیکی سرپلذهاب)
کدهای خفن جاوا اسکریپت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
شعرها و نوشته های خودم
شعرهای خودم
نوشته ها
پیوندها
علی الفتی
سید جبار عزیزی
اکبر قنبرویسی
کوروش همه خانی
کامران اختیاری
سید اشکان خطیبی
احمد عزیزی
فرياد بي صدا
::.بهناز.::
ميلاد ترابی
دوست دوران کودکی ام هیوا
امین شیرزادی
سامان اساسه
مصطفا فخرایی
پاتیر (اشنایی با سرپلذهاب)
سایه (مثل هیچکس)
حامد شبابی
سردم است !
علی مهدوی
نشریه الکترونیکی سرپلذهاب
دانلود جدیدترین ترانه ها
عکس و عکاس
ارمیا نظری
آزاده مهدوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM