![]() |
![]() |
|
| کنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها،نشسته ام. |
|
بگذار بگریم، به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش " اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش ای کاش که میزاشتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:15 توسط رضا حاتمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من رضا حاتمي هستم که تک تک این جملات که میخوانید همه ش تعبیر زندگانی منه تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند. خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ... اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت. پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم. اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند. تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته. اعتراف ميکنم ... با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند. باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم. براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي. به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم. خدانگهدار دوران خوش زندگي ! (رضا حاتمی) در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن، قدرت و ايماني خللناپذير و مافوق بشري ميخواهد. هیچکس تنهایی ام را حس نکرد... لحظه ویرانیم را حس نکرد.. در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد ... آن که سامان غزلهایم از اوست بی سروسامانیم را حس نکرد |
| شعرها و نوشته های خودم |
|
شعرهای خودم نوشته ها |
|
RSS
|