تبليغاتX
آنقدر از یاد رفتم که شاعر شدم
کنار مشتی خاک در دور دست خودم، تنها،نشسته ام.

روز عاشورا ، ساعت ۲:۳۰ ظهر ، با ظاهری آراسته ، صورتی اصلاح شده ، پیراهن آبی ، شلوارلی ، کفش اسپرت

 از خانه بیرون و به طرف محل کار ! راه افتادم ، هیچ تاکسی نبود ، یا بهتره بگم هیچ ماشینی سوارم نکرد! ،

نیمه راه را پیاده آمدم ، ماشینی بوق زد !

گفتم : سلام

گفت : سام علیکغذای امام حسین را خوردی یا داری میری بخوری ؟

گفتم : بعله ، خوردم ، برایم آوردند.

گفت : نوش جونت ، غذای آقا خیلی خوشمزه اس !

گفتم : بعله ، خیلی!

گفت : چرا آوردن ؟ ، مگه خودت نرفتی بگیری !؟

گفتم : نه من از خونه بیرون نرفتم...

گفت : ها ، چرا ؟!

گفتم : نمی دونم ، شاید خودم را عزادار نمی دانم!

گفت : مگه عزادار چه جوریه ؟

گفتم : عزادار روز عاشورا با این قیافه بیرون نمی آید.

گفت : مگه به قیافه اس؟

گفتم : (بدجنسی کردم !) پس به چیه؟

گفت : به دل آدماست...

گفتم : (دوباره بدجنسی کردم!) خوب مگه از دل من خبر داری ؟

گفت : از دلت نه ولی ، ولی چشات چیز دیگه ای میگه.

گفتم : (لعنتی ، همیشه چشام کار را خراب می کنه) شاید من جزو لشکر کفر باشم و بخاطر چیز دیگه ای ناراحتم !؟

گفت :  خدا بنده شناسه!  ، ولی دیگه چرا جزو لشکر کفر !؟

گفتم : آخه هیچ کدوم از این عزاداران لشکر اسلام من را سوار نکرد !

گفت : چه ربطی داره ، شاید کار داشتند !

گفتم : شاید ولی دیدم برای خانمها کار نداشتند ، برای اونها بوق می زدند !

گفت : شاید اونا هم جزو لشکر کفر باشند !

گفتم : خدا بنده شناسه!  ، ولی دیگه چرا با لباس لشکر اسلام !؟

گفت : می دونی و می دونم ! ، قشنگ حرف می زنی !

گفتم : ای کاش قشنگ عمل می کردم !

یک تاکسی بوق زد! ، به خودم آمدم ، خود بودم و خود و خدای خود ، حال می فهمم که چرا ماشین

 گیرم نیامده بود ، سوار تاکسی شدم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:8  توسط رضا حاتمی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من رضا حاتمي هستم که تک تک این جملات که میخوانید همه ش تعبیر زندگانی منه تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
اعتراف ميکنم ...
با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند.
باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم.
براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي.
به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم. خدانگهدار دوران خوش زندگي !
(رضا حاتمی)




در بيابان ايستادن و فرياد زدن و جوابي نشنيدن و به اين كار ادامه دادن،‌ قدرت و ايماني خلل‌ناپذير و مافوق بشري مي‌خواهد.



هیچکس تنهایی ام را حس نکرد...

لحظه ویرانیم را حس نکرد..

در تمام لحظه هایم هیچکس

وسعت حیرانیم را حس نکرد ...

آن که سامان غزلهایم از اوست

بی سروسامانیم را حس نکرد

نوشته های من
به روایتی دیگر نوشته رضا حاتمی(درج در هفته نامه نوای وقت)
به روایتی دیگر نوشته رضا حاتمی(درج در کرمانشاه بلاگ)
به روایتی دیگر نوشته رضا حاتمی(درج در نشریه الکترونیکی سرپلذهاب)
کدهای خفن جاوا اسکریپت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
شعرها و نوشته های خودم
شعرهای خودم
نوشته ها
پیوندها
علی الفتی
سید جبار عزیزی
اکبر قنبرویسی
کوروش همه خانی
کامران اختیاری
سید اشکان خطیبی
احمد عزیزی
فرياد بي صدا
::.بهناز.::
ميلاد ترابی
دوست دوران کودکی ام هیوا
امین شیرزادی
سامان اساسه
مصطفا فخرایی
پاتیر (اشنایی با سرپلذهاب)
سایه (مثل هیچکس)
حامد شبابی
سردم است !
علی مهدوی
نشریه الکترونیکی سرپلذهاب
دانلود جدیدترین ترانه ها
عکس و عکاس
ارمیا نظری
آزاده مهدوی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM